چه زود 5 ماه گذشت...
سلام همستر مامان، عزیز مامان
5 ماهگیت مبارک گلم... عزیزم اصلا باورم نمیشه، چه زود 5 ماه گذشت، اینقدر روزهای با تو بودن شیرینه که زمان خیلی سریع تر از چیزی که تصورشو کنم میگذره...
چند وقتی بود که می خواستم بخوابونمت ایستاده بهت شیر میدادم، خاله منا همش نگران کمرم بود، حدود 10 روزی میشه که این عادت و ترک کردیم... دیگه پستونک هم بهت نمیدم، یعنی دیگه ضرورتی نداره که بدم، می دونم کی نیاز به مکیدن داری و کی گرسنه ای و کی از سر امنیت به مامان پناه میاری... گلم از 13 دیماه، یعنی روزی که دوستام اومده بودن دیدنت، بهت لعاب برنج میدم، خیلی دوست داری، نمی دونی که چه کیفی میده... جدیدا موقع غذا خوردن آنچنان به سفره زل میزنی، که دلم از حال میره که کی بشه از غذای سفره بهت بدم نوش جون کنی... عسل مامان، بابا که ازت میپرسه ابوالفضل بابا رو دوست داری آره می گی آیه، مامان و دوست داری آره می گی آیه، البته در مواقعی که حسابی سرحال و خوش اخلاق باشی جواب میدی... گاهی موقع شیر خوردن، بهم نگاه می کنی، مکث می کنی، شروع می کنی به خندیدن و حرف زدن، بعد با آرامش بیشتر شروع می کنی به خوردن... چند روزی می شه که خواب میان روزت کمتر شده...
همه خیلی زیاد دوستت دارن... مامانیه من اینم یه عکس از امروزت، یعنی درست 5 ماهگیت، مبارکهههههههههههههههههههه



چه زود 5 ماه گذشت...
